تبليغاتX
my love+your love

 
 

    

 

                                             به چه مانندکنم؟

به چه مانند کنم حالت چشمان تورا؟

به یکی نغمه ی جادویی از پنجه ی گرم,

                                             یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب

                                             به غزل های نوازشگرحافظ در شب

                     یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب

به چه مانند کنم؟

                      من ندانم , توبگو

                                            تو بگوبه چه مانند کنم؟

 

 

                                       



جمعه بیستم شهریور 1388 |

                                                               گوش کن......

   گوش کن ....

   جاده صدا میزند از دور قدمهای تورا....

  چشم تو زینت تاریکی نیست پلکها را بتکان کفش به پاکن و بیا....

  و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو....

  و بگذار شب اندام تورا مثل یک قطعه اواز به خود جذب کند....

  پارسایی است در انجا که تورا خواهد گفت:

                   ((برترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است))

 

                                  

 



چهارشنبه چهارم شهریور 1388 |

 
 

                                                    به نام خودش

           بزرگ بودو از اهالی امروز بودو با تمام افقهای باز نسبت داشت و لحن اب و زمین را چه خوب میفهمید.

          به شکل خلوت خود بودو عاشقانه ترین انحنای وقت.

         خودش را برای اینه تفسیر کرد و او به شیوه ی باران پر از تکرار بود ولی.............

       رفت تا لب هیچ وپشت حوصله های نور دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی برای خوردن یک سیب تنها ماندیم..............

 

  امیدوارم که خوشتون اومده باشه

     منتظر نظرات سبزتون هستم

     بای تا های



یکشنبه یازدهم مرداد 1388 |

 
 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بر دوستان عزیزم

من خیلی ذوق زده شدم اخه بعد از ماهها دوری از وبلاگ میبینم که هنوز هم کسانی هستند که منو به خاطر دارنو در نبود من واسم نظر دادن واقعا ازتون ممنونم که فراموشم نکردید

چقدر احساساتی شدماااااااااااااااااااا الانه که اشکم در بیاد

چند وقت بود که بخاطر درس و یه سری چیزای دیگه نمیتونستم اپ کنم .

امیدوارم به خاطر رفتن ناگهانیم از دستم ناراحت نباشین

اما الان این مهمه که من دوباره دوستای خوبمو اطرافم احساس میکنم و در اجتماع گرمتون حضور دارم

دوستتون دارم هوارتا

بای تا های



جمعه نهم مرداد 1388 |

 
 

                            مترسک

یک باربه مترسکی گفتم: لابد ازایستادن دراین دشت خلوت خسته شده ای.

گفت: لذت ترساندن عمیق وپایداراست من ازان خسته نمی شوم.

دمی اندیشیدم وگفتم: درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام.

گفت: فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شنا سند.

انگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد .

هنگامی که بازازکناراومی گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرکلاهش لانه می سازند..........

____________________________________________________________________________________

امیدوارم خوشتون اومده باشه

نظر یادتون نره هااااا

بازم باید بگم بای تا های بعدی



یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 |

 
 

چگونه دیوانه شدم

از من پرسید که چگونه دیوانه شدم.

چنین روی داد:یک روز پیش از انکه خدایان بسیار به وجود ایند از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم همه نقابهایم را دزدیده اند همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگیم بر چهره میگذاشتم. پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم (دزد دزد ........) مردان و زنان به من خندیدند..!!! وجوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد براورد"این ادم دیوانه است" من سر براوردم تا او را ببینم ......... خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید. خورشید برای اولین بار چهره بی نقابم را بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم و دیگر نیازی به نقابهایم نداشتم.

و گویی در حالت خلسه فریاد زدم : رحمت رحمت بر دزدانی که نقابهای مرا بردند

این بود که من دیوانه شدم و از برکت این دیوانگی عاشق شدم و باز هم دیوانگی......................

امیدوارم خوشتون اومده باشه نظر یادتون نره

بای تا های



دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 |

 
 

سلام دوستای عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه این دفعه با یک دست نوشته استثنایی روبرو هستید امیدوارم خوشتون بیاد

 

 5fx7q94tmc1sntm7invv.jpg

وقتی با قدمهای شمرده وارد کوچه شد مثل این بود که وارد یه عالم دیگه شده باشه! دیوارهای کاه گلیه باغها خونه های قدیمی شاخه های درختهای کهنسال اونو به یاد بچگی و بازی و شادی تو کوچه هایی که به خاطر بارون بوی نمشون ادمرو سر مست میکرد می انداخت

بوی خاک اونو به زمانهای خیلی خیلی دور برد اون روزهایی که تنها چیزی که داشت شادی بود اما حالا با اینکه همه چیز داشت دیگه شاد نبود! حاضر بود همه چیزشو بده تا باز هم به همون روزها برگرده...................... اون روزهایی که توی بارون میدوید و ترسی از زمین خوردن نداشت. توی دل مردم کوچه غم نبود خنده از لبا باز نمیشد. اون روزهایی که درختا به سرعت به سوی اسمون پرواز میکردن عجب دورانی بود .خسته بود کنار دیوار نشست به بهترین دوست بچه گیهاش تکیه کرد ! چشماشو بست ! خودشو دید ! خندون و شاد به طرف خونه مادر بزرگ میرفت. کلون در رو محکم میکوبید و بلند بلند بی بی رو صدا میکرد صدای مهربون بی بی رو شنید و در باز شد

چادر نماز سفیدش سرش بود تسبیح فیروزه ایش تو دستش بود و داشت اروم اروم تو دلش ذکر میگفت ! بوی گلاب بی بی یه حس قشنگ بهش داد !

همراه بی بی وارد حیاط شد بازم مثل همیشه حیاط اب و جارو شده بود شمعدونیها دور تا دور حیاط چیده شده بودند سیبها و انارهای سرخ توی حوض فیروزه ای وسط حیاط روی اب قل میخوردند توی حال و هوای خودش بود که متوجه دستای گرم بی بی شد بی بی اونرو رو تخت نشوند و واسش انار اورد یه انار سرخ رنگ گونه های بی بی

بی بی بهش گفت تا تو انار میخوری من میرم نماز میخونم و بر میگردم. این اولین و اخرین باری بود که بی بی دروغ میگفت . پسر انارشو خورد ولی هرچی منتظر موند بی بی نیومد

بی بی گفته بود میره که نماز بخونه و بر میگرده اما......................بی بی دیگه بر نگشت. بی بی بر نگشت چون رفته بود . بی بی رفت ولی هنوز حوض پر اب بود رفت اما شمعدونیها هنوز منتظرش بودن رفت ولی.....................................

__________________________________________

مردم یکی یکی از کنارش میگذشتن و با حالت زشتی سر تکون میدادند و زیر لب میگفتند : پیرمرد با این سن و سال خجالت نمیکشه اینجا نشسته...............

هر کسی چیزی گفت و از کنار پیر مرد گذشت ولی هیچ کس نگفت شاید شادی رو از خونش بیرون کردن . کسی نگفت شاید اینجا نشسته و داره دنبال شمعدونی ها میگرده .

کسی نگفت شاید این پیرمرد هنوزم منتظر بی بی هست.

مرد جوانی جلو اومد وگفت:

_پدرجان پدرجان بیدار شید چرا اینجا خوابیدین؟

به پیرمرد نزدیکتر شد ورو به زن جوانی که همراهش بود کرد و گفت : نفس نمیکشه! زن جوان جواب داد :ولش کن بریم مگه دنبال دردسر میگردی!

و دست مرد جوان رو گرفت و از اونجا برد ولی پیرمرد هنوز هم منتظره ................... هنوز منتظره که بی بی برگرده

پایان

در اخر هم جا داره از دوست عزیزم اتنا جون برای این نوشته خیلی خیلی تشکر کنم

امیدوارم خوشتون اومده باشه

نظر یادتون نره

بای تا های بعدی



یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 |

 
 
f7lu6mzw4t22ed509adw.jpg

سلااااااام به دوستای گلم خوبید؟؟؟؟؟؟چه خبرهااااااااا؟
امروز اومدم تا در مورد خودم وخودت بگم ........... در مورد دوستیمون و دوستیاتون

بگم؟
نه جدی بگم؟

به خاطر شما عزیزا میگم

هزاران سال پیش هنگامی که اولین لرزشها بر لب انسان نقش بست ولب را رقصاند انسان را به افکار عجیبی فرو برد و او را ارام کرد او از عشق و دوستی سخن گفت در این میان هاله ای از جنس حریر عشق افریده شد و به سخن امد و انسان را به ارامشی پر تلاطم دعوت کرد و رو به انسان گفت:

دوست تو نیازهای بر اورده توست .سفره نان تو و اتش اجاق توست .زیرا که گرسنه به سراغ او میروی ونزد او ارام و صفا میجویی.

هنگامی که او خیال خود را با تو در میان میگذارد از اندیشیدن (نه) در خیال خود نترس واز اوردن (اری)بر زبان خود دریغ نکن و هنگامیکه او خاموش است دل تو همچنان به دل او گوش میدهد زیرا که در عالم دوستی همه اندیشه ها و خواهش ها و انتظارهابی سخن به دنیا میایند و بی افرینی نصیب دوست میشوند .

هنگامی که از دوست خود جدا میشوی غمگین نشوزیرا ان چیزی که تو در او از هر چیزی دوست تر میداری بسا که در غیبت او روشنتر است چنان که کوه نورد از میان دشت کوه را روشن تر میبیند

انسان که همچنان دیوانه وار او را نگاه میکرد اشک ریخت و تسلیم شد

دوستتون دارم

نظر یادتون نرهه هااااااااااااااااااااااااااا

بای تا های بعدی



سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 |

 
 
sluzehk85seqdq13ix5.jpg

یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |

 
 

سلام به همه دوستای عسیسم خوبید چه خبرااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوش میگذره؟؟؟؟؟

من نازنین هستم و این وبلاگ رو برای تمام بروبچه های عاشق مینویسم تا بتونن حرفهاشون رو بزنن یا از طریق این وبلاگ پیامهای خودشون رو به کسایی که دوستشون دارن برسونن در هر حال نیت بنده خیره

من تمام تلاشم رو برای بهتر شدن این وبلاگ خواهم کرد اما شما هم باید کمکم کنییییییییییداااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!

راستی تمام شعرها و دست نوشته های شمارو خریداریییممم!!!!!!!!!!!

راستی در مورد تجربه های تلخ و شیرینتون هم بگید و اونهارو در اختیار دیگران هم قرار بدید تا درس عبرت شه واسه دیگران

خلاصه من این وبلاگ رو واسه این ساختم که یک جو دوستانه و صمیمانه رو جمع کنم خواهشا کمکم کنیددددد!!!!!!!!!!!!

در مورد سخنان گرانبهای من نظر بدید یادتوووووووووون نره هااااااااااااا

نظر نداده نریااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فعلا بای تا های عسیساااااااااا



جمعه بیستم دی 1387 |

 


منبع کدهای وبلاگ